فروغ را کم ولی از کودکی می شناسم

از پوستری که مادرم به دیوار اتاقش چسبانده بود و تقریباً هر روز می دیدم

نام فروغ آن قدر بزرگ است که نمی تواند یک دولت با هر قدرتی آن را از بین ببرد چرا که این نام را ملت نگه داشته نه دولت! ملتی امثال زنده یاد مادرم که عکسش را در دیوار و شعرش را در قلب خوب حفظ کرده اند.

به بازی وبلاگی شعری از فروغ دعوت شده ام…اینم یه شعر از فروغ پر فروغ:

زندگی شاید
یک خیابان درازست که هر روز زنی با زنبیلی از آن میگذرد
زندگی شاید
ریسمانیست که مردی با آن خود را از شاخه میاویزد
زندگی شاید طفلیست که از مدرسه بر میگردد
زندگی شاید افروختن سیگاری باشد ، در فاصلهء رخوتناک دو
همآغوشی
یا عبور گیج رهگذری باشد
که کلاه از سر بر میدارد
و به یک رهگذر دیگر با لبخندی بی معنی میگوید ” صبح بخیر “

زندگی شاید آن لحظه مسدودیست
که نگاه من ، در نی نی چشمان تو خود را ویران میسازد
ودر این حسی است
که من آن را با ادراک ماه و با دریافت ظلمت خواهم آمیخت